بررسی قسمت چهارم سریال پنگوئن
0

بررسی قسمت چهارم سریال پنگوئن: «Cent’anni»

بررسی قسمت چهارم سریال پنگوئن

ابرقهرمانی وجود ندارد (و به گفته‌ی کارگردان و نویسنده مت ریوز قرار هم نیست باشد) و بت‌موبیل رابرت پتینسون هم فقط یک ماشین عضلانی تقویت‌شده بدون موتور جت یا ابزارهای جیمز باندی است، اما دنیای فیلم هنوز پر از شخصیت‌های عجیب و غریب و اغراق‌آمیز است که چندان شبیه آدم‌های واقعی نیستند. با این حال، در سریال پنگوئن، عنصر فانتزی‌وار اصلی – خود بروس وین – از معادله حذف شده و داستانی را رقم می‌زند که تا پیش از قسمت این هفته، «صد سال»، حتی زمینی‌تر است. این قسمت با یک فلش‌بک به آرکهام، سرانجام جنون دنیای کمیک را در قسمتی که به طور ناگهانی سریال را متوقف می‌کند، به مخاطب نشان می‌دهد. این قسمت نگاهی متمرکز و ترسناک به ۱۰ سال اخیر زندگی صوفیا فالکونه می‌اندازد، اما در عین حال، از حال و هوای کلی سریال دور می‌شود و به سمت عجیب‌وغریب بودن ذاتی دنیایی که بتمن در آن وجود دارد، متمایل می‌شود.

اقامت او در بیمارستان ایالتی آرکهام (که شاید آسایشگاه نام خیلی عجیب و غریبی است) روایت تلخ خیانت افرادی است که بیش از همه به آن‌ها اعتماد داشته است. این قسمت به خوبی نشان می‌دهد که خانواده‌ی فالکونه چقدر با او بی‌رحم بوده‌اند و این موضوع زمینه‌ساز یک سکانس پایانی بسیار رضایت‌بخش می‌شود. اما از طرفی، این قسمت همچنین برجسته می‌کند که برخی شخصیت‌های سریال چقدر اغراق‌آمیز و کارتونی به نظر می‌رسند. این موضوع نه تنها در مورد صوفیا، که در «صد سال» زمان زیادی را صرف او می‌کنیم، بلکه در مورد شخصیت‌هایی مثل دکتر ونتریس (حتی به خاطر اسمش)، دکتر راش، و ماگپای و زندانی ناشناسی که خودکشی می‌کند، نیز صدق می‌کند. اتفاقاتی که در آرکهام رخ می‌دهد واقعا کابوس‌وار است و قطعا باعث می‌شود به این فکر کنید که آیا بتمن با فرستادن ذهن‌های جنایی آشفته به آنجا کار درستی انجام می‌دهد یا خیر.

برخی‌ها شاید بگویند که این جایی است که سریال از مسیر «فیلم گانگستری خالص» که تا به حال داشته دور می‌شود، اما من فکر نمی‌کنم این چیزی است که سریال پنگوئن اساسا به دنبالش بوده باشد. شاید این سریال نسبت به اقتباس‌های اخیر دیگر زمیني‌تر باشد، اما درست مثل فیلمی که از آن نشأت گرفته، توانسته تعادل خودش را بین این دو (زمینی و فانتزی) پیدا کند.

شکایت اصلی من بیشتر این است که «صد سال» همیشه به نظر نمی‌رسد که در جای درستی از کل داستانی که سریال روایت می‌کند، قرار گرفته باشد. تنظیم سرعت یک سریال به خصوص در عصر حاضر که فصل‌های ۸ تا ۱۰ قسمتی و مینی‌سریال‌ها رایج هستند (که سریال پنگوئن هر دو تا این موارد را شامل می‌شود) قطعا کار بسیار سختی است. هر معرفی شخصیت جدیدی که لازم است انجام دهید و هر فلش‌بکی که ضروری به نظر می‌رسد، باید به صورت استراتژیک جایگذاری شود تا تعادل سریال به هم نخورد.

بررسی قسمت چهارم سریال پنگوئن

در قسمت قبلی، ویکتور زمان خود را برای درخشش داشت. این قسمت به طور ماهرانه بین فلش‌بک‌ها در رفت و آمد بود تا گذشته او را نشان دهد، در حالی که زندگی او قبل از حمله ریچلر را با آنچه در حال حاضر اتفاق می‌افتد مرتبط می‌کرد. «صد سال»، در مقابل، ساختاری شبیه فیلم «تلقین» دارد، جایی که صوفیا ناخودآگاه در یک سفر مرموز و جادویی از طریق گذشته خود حرکت می‌کند، اما سپس، در داخل آن فلش‌بک، ما شاهد یک پرش زمانی دیگر به روزی هستیم که مادرش مرده است. در نگاه اول، این ساختار پیچیده به نظر می‌رسد و تا حدودی هم هست، اما هر قدم به عقب در زمان برای روایت کامل داستان صوفیا ضروری به نظر می‌رسد و به خوبی اجرا شده است، همانطور که بازگشت به زمان حال نیز به خوبی اجرا شده است.

اگرچه این قسمت توانسته به خوبی بین این گذارها حرکت کند، اما داشتن دو قسمت فلش‌بک پشت سر هم در زمانی که قسمت سوم اتفاقات زیادی را در زمان حال باقی گذاشته است – جایی که ویکتور و اوز فرار کردند و صوفیا را تنها گذاشتند تا بمیرد – هنوز هم شوکه‌کننده است. در حالی که قسمت قبلی توانست قدرت‌طلبی اوز را پیش ببرد و زمینه را برای قوس شخصیت ویکتور فراهم کند، تمرکز انحصاری این قسمت بر صوفیا باعث می‌شود که این قسمت به عنوان یک اثر مستقل عمل کند، اما نمی‌تواند خدمات مشابهی را به آنچه در حال حاضر اتفاق می‌افتد ارائه دهد، به جز سکانس پایانی.

من این را دوست دارم که با کنار هم قرار گرفتن قطعه‌ها در سریال پنگوئن، مکالمات قبلی معنا پیدا می‌کنند. در لحظه قسمت دوم، زمانی که اوز به صوفیا می‌گوید که به او بدهکار است، ما کاملاً از چیزی که او ممکن است اشاره کند بی‌خبر هستیم. اکنون، با دانستن اینکه ۱۰ سال پیش همه چیز چگونه پیش رفته است، این مکالمات به شیوه‌ای بسیار رضایت‌بخش دوباره تفسیر می‌شوند. این توجه به جزئیات در نوشتن، شخصیت‌ها را کامل‌تر می‌کند و گذر زمان را واقعی جلوه می‌دهد، چیزی که اغلب یک نقطه ضعف برای من در فیلم‌ها و سریال‌هایی است که دهه‌ها را پوشش می‌دهند. اگر پرش زمانی بزرگی وجود داشته باشد اما شخصیت‌ها ظاهراً تغییر نکرده باشند و به نظر برسد که در سال‌های بین اتفاقی رخ نداده است، پس چرا باید پرش زمانی وجود داشته باشد؟ اما سریال پنگوئن خود را در این پرش زمانی خاص ریشه دوانده است و این به پایداری آن کمک می‌کند، به خصوص که می‌توانیم بخشی از آنچه در طول آن سال‌ها اتفاق افتاده است (یا حداقل شروع آن) را در «صد سال» ببینیم.

نتیجه

به خودی خود، «Cent’anni» یک قسمت خوب از سریال است که به قلب داستان صوفیا می‌رسد و همدردی زیادی را برای او ایجاد می‌کند، که این موضوع توجیه‌کننده‌ی فاصله گرفتن آن از داستان گانگستری واقع‌گرا و خشن سریال پنگوئن تا به حال است. فقط قرارگیری آن در سریال کمی نامناسب به نظر می‌رسد – یک قسمت دوم فلش‌بک پشت سر هم با زمان کمتر برای پیشرفت طرح اوز، احساس می‌شود که یک تلاش آخر برای جا دادن این بخش از داستان قبل از نیمه است. بنابراین، در حالی که این قسمت برخی از بهترین لحظات سریال را تا به حال (به ویژه آن سکانس پایانی) به لطف کریستین میلیوتی دارد، احساس می‌شود که زمان بازگشت به اکشن است و من بی صبرانه منتظرم.

اشتراک گذاری

دنبال کنید نوشته شده توسط:

بامداد نوروزیان

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *