“رویا” (یا “بانوی رنگپریده”) داستانی ترسناک برای بچهها درباره دختری است که کابوسی میبیند که در آن با “بانوی رنگپریده”، زنی ترسناک با موهای مشکی و چشمان مشکی ملاقات میکند. این داستان بر اساس داستانی است که توسط آگوستوس هیر در زندگینامه خود نقل شده است. نسخهای از این داستان در کتاب داستانهای ترسناک برای گفتن در تاریکی ظاهر شد.
لکسی مورگان خوابی دید. او از یک راه پله تاریک بالا میرفت و وقتی به بالا رسید، وارد یک اتاق خواب شد. فرش اتاق خواب از مربعهای بزرگی تشکیل شده بود که شبیه درهای تلهای بودند. و هر یک از پنجرهها با میخهای بزرگی که از چوب بیرون زده بودند، بسته شده بود. در خوابش، لکسی در اتاق خواب به خواب رفت، اما در طول شب، زنی با چهرهای رنگپریده، چشمان سیاه و موهای مشکی بلند، بیصدا وارد اتاق شد. او روی تخت خم شد و زمزمه کرد: “اینجا مکان شیطانی است. تا هنوز میتوانی فرار کن.” سپس زن مو مشکی بازوی او را گرفت.
لکسی مورگان با جیغ از خواب بیدار شد و بقیه شب را بیدار ماند، از ترس میلرزید و میلرزید.
صبح، او به صاحبخانهاش گفت که تصمیم گرفته است که اصلا به کینگستون نرود. او گفت: “نمیتوانم دلیلش را بگویم، اما فقط نمیتوانم خودم را مجبور به رفتن به آنجا کنم.”
صاحبخانه پرسید: “پس چرا به دورست نمیروی؟ شهر زیبایی است و خیلی هم دور نیست.”
بنابراین لکسی مورگان به دورست رفت. کسی به او گفت که میتواند اتاقی را در خانهای در بالای تپه پیدا کند. خانه ظاهر دلپذیری داشت و صاحبخانه آنجا، زنی چاق و مادرانه، بسیار مهربان بود. او گفت: “بیا اتاق را ببینیم. فکر میکنم خوشت میآید.”
آنها از یک راه پله تاریک و منبتکاری شده، مانند راه پلهای که در خواب لکسی بود، بالا رفتند. لکسی فکر کرد: “در این خانههای قدیمی، راه پلهها همگی شبیه هم هستند.” اما وقتی صاحبخانه در اتاق خواب را باز کرد، همان اتاقی بود که در خوابش دیده بود، با همان فرشهایی که شبیه درهای تلهای بودند و همان پنجرههای بسته شده با میخهای بزرگ.
لکسی به خودش گفت: “این فقط یک تصادف است.”
صاحبخانه پرسید: “چطور است؟”
لکسی گفت: “مطمئن نیستم.”
صاحبخانه گفت: “خب، عجله نکن. من چای میآورم تا در مورد آن فکر کنی.”
لکسی روی تخت نشست و به درهای تلهای و میخهای بزرگ خیره شد. به زودی صدایی در در شنیده شد.
او فکر کرد: “صاحبخانه است که چای آورده.”
اما صاحبخانه نبود. آن زن با چهره رنگپریده و چشمان سیاه و موهای مشکی بلند بود.
لکسی مورگان وسایلش را برداشت و فرار کرد.























نظرات کاربران