صدای واق واق بلند و بیامان سگها در دل شب سکوت را شکست و خواب را از چشمانم ربود. این صدای سگ که از حیاط پشتی همسایگان میآمد، پیش از این هم شنیده شده بود، اما این بار گویی حامل شومی و هشداری ناآشنا بود. در این داستان ترسناک، با شبی هولناک همراه شوید که در آن واق واق سگها به کابوسی وحشتناک تبدیل میشود و راز موجودات ناشناختهای را برملا میسازد.
تکرار آزاردهنده صدای واق واق امانم را بریده بود. هر چه تلاش میکردم تا خود را به خواب بزنم، این صدای پارس سگها بلندتر و مصرانهتر در گوشم میپیچید. کلافه از این صدای مزاحم سگها، صبرم لبریز شد. بیاختیار از جا برخاستم، در پشتی خانه را گشودم و قدم به حیاط تاریک گذاشتم. خشم تمام وجودم را فرا گرفته بود. سنگی سنگین از زمین برداشتم و آن را به سوی حیاط همسایهها پرتاب کردم، همان جایی که منبع این صدای واق واق بود.
در کمال ناباوری، با برخورد سنگ، صدای سگها ناگهان خاموش شد. حس رضایت موقتی در وجودم رخنه کرد. به اتاق خوابم بازگشتم و بالاخره در سکوت فرو رفتم، هرچند خوابی آشفته و پر از تشویش در انتظارم بود. در رویایم، خود را در میان هجوم صدها سگ وحشی یافتم که بیوقفه پارس میکردند، غرش مینمودند و درهای خیالی را میخراشیدند. در این خواب ترسناک، هیچ تصویری واضح نبود، فقط سیاهی مطلق و صدای مداوم واق واق سگها که گویی از اعماق جهنم برمیخاست.
صبح روز بعد، زنگ در به صدا درآمد. با چهرهای خوابآلود و نگران، در را باز کردم. در مقابل چشمانم، مأموران پلیس ایستاده بودند. نگاههایشان سنگین و غمگین بود. آنها خبر از یک فاجعه هولناک میدادند. در حیاط پشتی همسایگانم، آنها صدها رد پای عجیب و غولپیکر کشف کرده بودند، ردپاهایی که متعلق به موجوداتی ناشناخته و تغییر شکل یافته بودند. در کنار این ردپاها، اجساد خونین و نیمهخورده همسایگانم قرار داشت. واق واقهای شب گذشته دیگر فقط یک مزاحمت ساده نبود؛ آنها فریادهای خاموش قربانیانی بودند که با موجوداتی وحشتناک روبرو شده بودند. این داستان جنایی و ترسناک، معمایی پیچیده از حمله موجودات ناشناخته و سکوت شوم پس از صدای واق واق سگها را به تصویر میکشد.






















نظرات کاربران