داستان کوتاه ترسناک عکس‌های عجیب
0

داستان کوتاه ترسناک عکس‌های عجیب

داستان کوتاه ترسناک عکس‌های عجیب

عکس‌های عجیب، داستان ترسناکی درباره پسری است که از عکسی که در یک کتاب قدیمی پیدا کرده، وحشت دارد.

چارلز وقتی 12 ساله بود، کتاب قدیمی را پیدا کرد. این کتاب پشت یک کتابخانه قدیمی در اتاق زیر شیروانی خانه‌اش گیر کرده بود. جلد کتاب گم شده بود و همچنین برخی از صفحات داخل آن. این کتاب، کتاب داستان‌های ترسناک ارواح بود، اما بدون جلد، چارلز هرگز نمی‌توانست مطمئن باشد که داستان‌ها واقعی هستند یا فقط ساخته شده‌اند.

شب‌ها در رختخواب دراز می‌کشید و داستان‌ها را آرام برای خودش می‌خواند. آنها او را می‌ترساندند، اما به دلایلی، نمی‌توانست خود را از خواندن هر کدام دوباره و دوباره بازدارد. قلبش تند می‌زد و نفسش در گلویش گیر می‌کرد، اما هنوز احساس می‌کرد که نمی‌تواند کتاب را زمین بگذارد.

در کتاب فقط یک تصویر وجود داشت، یک عکس عجیب و تنها در وسط صفحات. چارلز هرگز نمی‌توانست نگاهش را به آن بیندازد. چیزی در مورد عکس او را عصبی می‌کرد، اما او خود را ساعت‌ها در حال خیره شدن به آن می‌یافت. او هرگز نمی‌فهمید چرا عکس چنین جذابیت عجیبی برای او داشت.

هیچ چیز در عکس نباید باعث چنین ترس و وحشتی در او می‌شد. این عکس فقط یک پله فلزی خالی را نشان می‌داد که به سمت تاریکی پایین می‌رفت. آیا می‌توان ترس از چیزی یا کسی که در تاریکی کمین کرده است؟ شاید این واقعیت بود که پله‌های فلزی زنگ زده به نظر می‌رسید که پوشیده از خون هستند.

به هر حال، عکس آنقدر او را ترساند که سرانجام به نقطه شکست رسید. او آن را از کتاب بیرون کشید و در سطل زباله انداخت. چارلز فکر می‌کرد این پایان کار است، اما دریافت که نمی‌تواند تصویر را از ذهنش بیرون کند.

وقتی شب‌ها به خواب می‌رفت، پله فلزی خالی را در کابوس‌هایش می‌دید و همیشه خیس عرق از خواب بیدار می‌شد. عکس عجیب سال‌ها او را آزار می‌داد. با بزرگ‌تر شدنش، اغلب یاد عکس می‌افتاد و سپس کابوس‌ها دوباره شروع می‌شد. انگار چیزی که در عکس دیده بود، هرگز نمی‌توانست دیده نشود.

یک شب، در راه بازگشت از دانشگاه، چارلز راه میانبری را از یک کوچه تاریک انتخاب کرد و به صحنه‌ای برخورد کرد که برای او بسیار آشنا به نظر می‌رسید. جلوتر، او می‌توانست همان پله فلزی زنگ زده را ببیند که سال‌ها خواب‌هایش را آزار داده بود.

چارلز احساس کرد که لرز به بدنش افتاد و ناگهان میل به فرار داشت. اما کنجکاوی او بر او غلبه کرد. او باید می‌فهمید که چرا پله‌ها آنقدر او را ناراحت کرده است.

چارلز با احتیاط به سمت پله‌ها نزدیک شد و به تاریکی که در زیر بود خیره شد. در ترسش، ذهنش شروع به تشخیص شکل‌های عجیب در تاریکی مطلق کرد. او می‌توانست صداهای عجیب و ناله‌هایی را از زیر زمین بشنود.

وقتی چارلز در بالای پله‌ها ایستاد، شروع به لرزیدن از ترس کرد. او در حال چرخیدن و رفتن بود که چیزی عجیب شنید. یک زمزمه یا یک ناله کم صدا. او به پایین نگاه کرد و شروع به جیغ کشیدن کرد.

برچسب‌ها:

اشتراک گذاری

دنبال کنید نوشته شده توسط:

بامداد نوروزیان

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *