داستان ترسناک همراه ابدی
0

داستان ترسناک همراه ابدی

داستان ترسناک همراه ابدی

داستان ترسناک همراه ابدی

داستان ترسناک همراه ابدی

من همیشه حسش میکرد، همه جا حتی توی خوابم..در اصل فقط تو خواب میتونستم باهاش ارتباط بیشتری برقرار کنم صحبت میکردیم و اون به من چیزایه عجیبی میگفت یا بعضی وقتا داستانایی که تعریف میکرد چند وقت بعدش برای خودم یا خانوادم اتفاق میوفتاد و منو به شدت وحشت‌ زده میکرد..
یک شب که تو خوابم داشتیم باهم حرف میزدیم گفت که من به زودی تنها کس تو میشم و تو بجز من کسیو نداری، سریع منظورشو فهمیدم و از خواب پریدم
امیدوار بودم این داستانش مثل بعضی از داستانایی که تعریف میکنه و اتفاق نمیوفته باشه..
یه دوماهی از اون موضوع گذشته بودو کمتر حسش میکردم، تو خواب میدیدمش ولی حرف نمیزدیم..خوشحال بودم از اینکه بلاخره داره از زندگیم میره
تا یه شب حدودای ساعت ۴:۳۰ صدای جیغ شنیدم، از اون جیغایی که گوش آدمو کر میکنه
همینجور وحشت زده و دستمم روگوشام بود و از‌پله ها پایین میرفتم، تشخیص دادم که صدای مادرمه
چاقو تو دستش بود و بابام با تن خونین افتاده بود زمینو مامانم حس جنون بهش دست داده بود ثانیه ای نکشید که چاقورو فرو کرد تو قفسه سینش!
و من همونجا از حال رفتم و روز بعدش که خواب بودم باز حسش کردم داشت باهام حرف میزد، گفت حالا من همه کس تو هستم به زودی میام پیشت‌‌.. و من از خواب پریدم
حالا اون پیشمه همیشه، چندبار خودکشی کردم ولی انگار اون هربار جونمو نجات میده
سعی کردم قبولش داشته باشمو با بودنش پیشم کنار بیام..

برچسب‌ها:

اشتراک گذاری

دنبال کنید نوشته شده توسط:

عرفان سعید زنوزی

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *