داستان ترسناک لبخند شیطانی
0

داستان ترسناک لبخند شیطانی

لبخند شیطانی داستان ترسناکی درباره دختر جوانی است که یک شب برای دیدن دوستش می‌رود. وقتی با مادر دوستش روبرو می‌شود، لبخند عجیبی که روی صورت زن می‌بیند او را وحشت‌زده می‌کند.

وقتی ۱۲ ساله بودم، بهترین دوستم برندا بود. بعد از مدرسه همیشه به خانه او می‌رفتیم تا با هم باشیم. او در یک خانه بزرگ در حاشیه شهر زندگی می‌کرد.
یک روز، برندا به مدرسه نیامد. او چند روز بعد هم غایب بود و من شروع کردم به فکر کردن که شاید مشکلی برایش پیش آمده باشد. بعد از اینکه یک هفته کامل از مدرسه غیبت داشت، تصمیم گرفتم به دیدنش بروم.
با دوچرخه تمام شهر را طی کردم و درست وقتی هوا تاریک می‌شد به خانه‌اش رسیدم. وقتی زنگ زدم، با تعجب دیدم که در تقریبا بلافاصله باز شد.
مادر برندا در آستانه در ایستاده بود، اما چیزی در مورد او عجیب بود. چشمانش از همیشه تیره‌تر به نظر می‌رسید و موهایش آزادانه روی شانه‌هایش ریخته بود. متوجه شدم که او یک لباس حمام پوشیده است. عجیب‌ترین چیز، طرز لبخند زدن او به من بود. او حرفی نزد. فقط آنجا ایستاد و با لبخندی شیطانی به من خیره شد.
با اضطراب پرسیدم: «برندا اینجاست؟»

داستان ترسناک لبخند شیطانی

او به من اشاره کرد که وارد شوم و قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، به داخل خانه تاریک لغزید. وقتی وارد شدم، چشمانم برای دیدن در تاریکی تلاش می‌کرد، اما مطمئن نبودم که او کجا رفته است. درست در همان لحظه، صدای وزوز عجیبی شنیدم و آن را به آشپزخانه دنبال کردم.
او را آنجا پیدا کردم که پشت به من به سینک آشپزخانه ایستاده بود. لحظه ای که وارد آشپزخانه شدم، او وزوز کردن را متوقف کرد و سکوت عجیبی ایجاد شد.
روی صندلی آشپزخانه نشستم و منتظر ماندم. به نظر می‌رسید که خیلی طول می‌کشد. پنج دقیقه بعد را فقط آنجا نشستم و فکر می‌کردم چه اتفاقی افتاده است.
بعد متوجه چیزی بسیار عجیب شدم.
در تمام مدتی که آنجا نشسته بودم، او حتی یک عضله هم تکان نداده بود. پشتش هنوز به سمت من بود و نمی‌توانستم صورتش را ببینم. دست‌هایش شل در کنار بدنش آویزان بود و سرش کمی کج شده بود. چیزی بسیار اشتباه بود.
با اضطراب بلند شدم و به سمت او رفتم. او کاملا بی حرکت ماند. خیلی آرام دور او حرکت کردم و سعی کردم به صورتش نگاه کنم تا ببینم خوب است یا نه. آن منظره هنوز هم مرا تا به امروز آزار می‌دهد.
چشم‌هایش کاملا باز بود و هنوز هم آن لبخند شیطانی روی صورتش بود.
من آنقدر ترسیده بودم که نتوانستم حتی یک لحظه بیشتر در آشپزخانه بمانم. بدون اینکه حرفی بزنم، از اتاق بیرون آمدم و به سمت در ورودی رفتم. سوار دوچرخه شدم و تا آنجا که می‌توانستم از آن جاده طولانی و پیچ‌دار و تمام شهر دوچرخه سواری کردم. تا زمانی که به امنیت خانه‌ام رسیدم، توقف نکردم.
چند روز بعد بود که فهمیدم چرا دوست من برندا از مدرسه غایب بوده است. پدر و مادرم به من گفتند که مرگ غم انگیزی در خانواده برندا رخ داده است.
پرسیدم: «چه کسی مرده است؟»

پدر و مادرم این خبر غم‌انگیز را به من دادند و موهای سرم سیخ شد و از ترس گریه کردم.
مادر برندا ناگهان فوت کرده بود و شب من به خانه‌اش رفته بودم، برندا برای شرکت در مراسم تشییع جنازه پیش پدربزرگ و مادربزرگش بود.
سال‌ها بعد، وقتی ۱۶ ساله بودم، با کار کردن به عنوان پرستار بچه در آخر هفته‌ها کمی پول اضافی به دست می‌آوردم. یک شب، دوستم با من تماس گرفت و گفت که خانواده‌ای را می‌شناسد که به شدت به یک پرستار بچه نیاز دارند. او مشغول بود و می‌خواست بداند که آیا من به جای او برای پرستاری بچه آنها علاقه‌مند هستم یا نه.
او به من گفت که پدر و مادر خیلی مهربان هستند، دستمزد خوب است و دختر ۳ ساله آنها مودب و خوش‌رفتار است. من کار مهمی نداشتم بنابراین به او گفتم که خوشحال می‌شوم این کار را قبول کنم.
آن شب به خانه آن خانواده رفتم و با مادر آشنا شدم. نام او روث بود و داشت آماده می‌شد تا شب را با دوستانش بیرون برود. او گفت که شوهرش برای کار از شهر خارج شده است و به من چند شماره داد تا در صورت نیاز با او تماس بگیرم.
شب خیلی راحت گذشت. برای دختر کوچولو غذا درست کردم، او را حمام حباب‌دار دادم و بعد برای خواب آماده کردم.
حدود نیمه‌شب بود که صدای باز شدن در ورودی و قدم‌هایی را که از راهرو می‌آمد شنیدم. فکر کردم عجیب است، چون حتی صدای ماشین را هم نشنیده بودم. با چرخیدن، با دیدن روث که به سمت اتاق نشیمنی که من نشسته بودم و تلویزیون تماشا می‌کردم می‌آمد، خیالم راحت شد.
او هیچ حرفی با من نزد و وقتی از کنارم رد شد، از تغییر ظاهرش تعجب کردم. چیزی در مورد چشمانش تغییر کرده بود و او از گوش تا گوش می‌خندید. احساس کردم لرز سردی به ستون فقراتم دوید.
من آن لبخند شیطانی را می‌شناختم. سال‌ها قبل آن را دیده بودم.
روث با پشت به من روی میز ناهارخوری نشست. دست‌هایش شل در کنار بدنش آویزان بود. سرش به سمت چپ کج شده بود. او برای خودش زمزمه می‌کرد.
با اضطراب پرسیدم: «روث؟ تو خوبی؟»
هیچ پاسخی نداد.
«روث؟ تو دیگه زنده نیستی، اینطور نیست؟»
سکوت.

با دست‌های لرزان، به سرعت وسایل‌ام را جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. وقتی به راهرو رسیدم، در ورودی را باز کردم و به بیرون نگاه کردم. هیچ ماشینی در پارکینگ نبود.
ناگهان سکوت عجیب با صدای زنگ تلفن شکسته شد.
نمی‌خواستم جواب بدهم. می‌ترسیدم از چیزی که ممکن است بشنوم. برای یک لحظه، دستم انگار روی تلفن معلق بود. سپس گوشی را برداشتم و به گوشم گذاشتم.
من از قبل می دانستم که او کیست.
پلیس بود که زنگ می‌زد تا به من بگوید روث یک ساعت پیش در یک تصادف رانندگی کشته شده است. او در اثر ضربه کشته شده بود.
اشک‌ها روی صورتم جاری بود، در حالی که بالا دویدم و دختر روث را از تختش برداشتم و در پتو پیچیدم. وقتی پایین می‌آمدم، باید از کنار در اتاق نشیمن می‌گذشتم. هنوز می‌توانستم روث را ببینم که با پشت به من روی میز نشسته است. بدون اینکه مکث کنم، دختر بچه را در آغوش گرفتم و به بیرون دویدم.

برچسب‌ها:

اشتراک گذاری

دنبال کنید نوشته شده توسط:

بامداد نوروزیان

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *