داستانی تکراری در دنیای ژوراسیک
فرنچایز “پارک ژوراسیک” همواره داستانی تکراری از شرکتهای حریص و طمعکار را روایت کرده که سعی در بهرهبرداری از DNA ارزشمند دایناسورها دارند. از اینجن (InGen) و بایوسین (Biosyn) گرفته تا شرکتهای داروسازی، همگی به دنبال کسب درآمد از نبوغ جان هموند بودهاند. متاسفانه، فیلم جدید «دنیای ژوراسیک: تولد دوباره» (Jurassic World Rebirth) نمونهای از تقلید هنر از زندگی است. سالها پس از موفقیت خلاقانه و تجاری «پارک ژوراسیک» در سال ۱۹۹۳، یونیورسال تلاش میکند برای آخرین بار از سرمایهگذاری عظیم خود روی دایناسورها بهرهبرداری کند، آن هم با… فیلمی درباره شرکتی که تلاش میکند از سرمایهگذاری عظیم خود روی دایناسورها برای آخرین بار بهرهبرداری کند. اما به جای “تولد دوباره” برای فرنچایز، آنها به یک “دنیای گمشده” دیگر رسیدهاند.
نکات مثبت اولیه: حضور ستارگان و شروع امیدوارکننده
قبل از پرداختن به دلایل ناخوشایندیام از این فیلم، لازم است چند نکته را ذکر کنم. اسکارلت جوهانسون و ماهرشالا علی حتی اگر در یک روز ابری دفترچه تلفن را برای هم بخوانند، من باز هم جذبشان میشوم. آنها اغلب جذابترین چیزها روی پرده در هر فیلمی هستند و این موضوع در مورد «دنیای ژوراسیک: تولد دوباره» نیز صدق میکند. جوهانسون در نقش متخصص عملیات مخفی “زورا بنت” و علی در نقش همکار مزدورش “دانکن کینکید”، مثل همیشه بهترین عملکردشان را ارائه میدهند.
«تولد دوباره» نیز شروعی به اندازه کافی قدرتمندی دارد. وعده آوردن گرت ادواردز به دنیای ژوراسیک به نظر میرسد در سکانسهای ابتدایی نتیجه میدهد. ادواردز، تنها کارگردانی که هم با گودزیلا و هم با ستاره مرگ کار کرده است، میداند چگونه با مقیاس، وحشت واقعی را روی صفحه ایجاد کند. و یک حس ترسناک عالی، تقریبا شبیه به فیلمهای درجه دو، در ابتدای «دنیای ژوراسیک: تولد دوباره» وجود دارد که واقعاً مرا جذب میکند. وقتی لوگوی نمادین پارک ژوراسیک روی صفحه ظاهر میشود، با موسیقیای همراه است که در یک فیلم کلاسیک هیولایی یونیورسال جای میگرفت. هیچ عظمت و شکوهی در آن نیست. هیچکدام از آن حس شگفتی خاص جان ویلیامز. تمامش حس و حال هیولایی خزنده در موسیقی متن است، و من واقعاً آن را دوست داشتم زیرا طعم جدیدی برای فرنچایز است.
جسارتی در زیرنویس «تولد دوباره» برای ششمین دنباله پارک ژوراسیک وجود دارد – این نوعی قول است که میگوید ما در انتظار چیز متفاوتی هستیم و بر اساس این لحظات ابتدایی، ادواردز با انرژی جدیدی به این فیلم آمده است که پس از سکانس افتتاحیه نیز ادامه دارد. در صحنهای اولیه که “روپرت فرند” در نقش یک مدیر اجرایی شرکت مشکوک، “زورا بنت” متخصص عملیات مخفی جوهانسون را برای شرکت در کارهای مشکوک خود استخدام میکند، مقدمهچینی در پسزمینه اکشنی اتفاق میافتد که به سرعت پویایی بین دایناسورها و انسانها را پس از «دنیای ژوراسیک: قلمرو» مشخص میکند. این همان کارایی در داستانگویی است که من واقعاً دوست دارم، و تکه خندهداری از آن نیز از همان ابتدا در «تولد دوباره» وجود دارد.
مسیر تکراری: بازگشت به همان الگوهای قدیمی
پس، همه چیز در جهت درست پیش میرود و بعد… شروع به رفتن در همان جهت قدیمی میکند. یک جزیره دیگر که تا به حال نامی از آن برده نشده بود و اینجن کثیفترین کارهای خود را در آن انجام داده است، و گروهی از قهرمانان، شرورها و سایر خوراکیهای دایناسور، خود را در مبارزهای برای بقا مییابند. این همان چیزی است که فرنچایز با درجات مختلفی از موفقیت و درجات نسبتاً ثابتی از شکست از زمان «دنیای گمشده» انجام داده است.
تقلید از «Star Wars: The Force Awakens» و از دست دادن سادگی
ادواردز شاید «روگ وان» را ساخته باشد، اما «دنیای ژوراسیک: تولد دوباره» از کتاب راهنمای فیلم دیگری از جنگ ستارگان پیروی میکند: «Star Wars: The Force Awakens»، که اتفاقاً آن هم اپیزود ۷ است. این یک دنباله میراثی است که کم و بیش از طرح کلی فیلم اول پیروی میکند. «تولد دوباره» ۱:۱ با پارک ژوراسیک اصلی است، اما مشکلی وجود دارد که این فیلم نمیتواند آن را حل کند. «پارک ژوراسیک» یک ماشین ساده بود. با وجود همه ایدههای بزرگ و پیچیدگیهایش، درباره انسانهای دوستداشتنیای است که سعی میکنند خورده نشوند و به این فکر میکنند که شاید نباید با خدا بازی کرد.
فرنچایز تقریباً هر بار بیشتر و بیشتر روی آن سادگی نسبی لایهلایه اضافه کرده است، تا حدی که در «تولد دوباره» دیگر بیش از حد با آن سروکار داریم. کمی از «آیا باید این کار را بکنیم؟» با کمی طمع شرکتها، ذرهای همزیستی با دایناسورها با شکاف توالی ژنی که با سوالاتی درباره اینکه اکتشافات علمی واقعاً به چه کسی تعلق دارند پر شده است، در حالی که هر شخصیتی با نقش دیالوگدار، سفری احساسی بسیار خاص را تجربه میکند که باید به نتیجه برسد. آنقدر چیز روی میز است که من واقعاً نمیتوانستم به هیچکدام از آنها اهمیت بدهم.
عدم وجود حس شگفتی
در واقع لحظهای بود که فهمیدم «تولد دوباره» آن چیزی را که «پارک ژوراسیک» داشت، ندارد. این صحنه را میتوانید در تریلرها ببینید که “زورا” و دکتر “لومیس” با بازی “جاناتان بیلی” به گلهای از تیتانوسورها برخورد میکنند. این صحنه در یک دره وسیع و سرسبز اتفاق میافتد، شخصیتها از آنچه میبینند شگفتزده میشوند. این صحنه به وضوح قصد دارد لحظهای را تداعی کند که آلن گرانت و الی ساتر، و در نتیجه تماشاگران، برای اولین بار براکیوسور را واقعاً میبینند. این صحنه در «تولد دوباره» دقیقاً به همان شکل ساخته شده است، حتی برش به یک نمای وسیع از دره که کل گله را نشان میدهد – فقط در «تولد دوباره»، این یک زاویه هوایی گسترده است، نه از دیدگاه هیچکس. کاملاً از شخصیتها جدا شده است. این منظرهای نیست که زورا در صحنه از آن لذت میبرد، مانند دکتر گرانت در فیلم اصلی. این منظره هیچکس نیست، فقط یک نمای عظیم و صریحاً بیروح از درهای پر از دایناسورهاست.
شاید به نظر کوچک و کوتهبینانه بیاید که من به خاطر یک نما نگران باشم، اما اینها لحظاتی هستند که تأثیر واقعی بر تجربه شما از یک فیلم دارند. چه متوجه باشید چه نباشید، نماهایی مانند این تفاوت بین فیلمهایی را که به یاد میآورید و فیلمهایی را که تا زمان نمایش تیتراژ فراموش کردهاید، ایجاد میکنند. اگر میخواهید باور کنید که شخصیتها حس حیرت دارند، باید در جای پای آنها باشید و آنچه را که آنها میبینند، ببینید. این اصرار بر بازآفرینی نسخه اصلی است که واقعاً مانع از تبدیل شدن این فیلم ژوراسیک به چیزی جدید برای فرنچایز میشود.
خانواده دلگادو: حضوری بیدلیل
و این مرا به خانواده دلگادو میرساند. این، مانند بازیگران اصلی فیلم، گروهی از بازیگران هستند که کارشان را واقعاً خوب انجام میدهند. مانوئل گارسیا-رولفو در نقش پدری که با دخترانش از اقیانوس اطلس عبور میکند، عالی است. او توانا، باهوش، همدل و قابلهمذاتپنداری است – همانطور که دختر بزرگترش، با بازی لونا بلیز، نیز همینطور است. پویایی این خانواده آشناست: مشکلاتی که با آنها دست و پنجه نرم میکنند همگی قبلاً دیده شدهاند، اما آنها به اندازه کافی کاریزماتیک هستند که از گذراندن وقت با آنها لذت بردم. خبر بد این است که هیچ دلیل خوبی برای حضور آنها وجود ندارد. خبر خوب این است که “اضافی” یکی از کلمات مورد علاقه من است. میتوان استدلال کرد، استدلالی که یکی از همکارانم قبلاً به من فریاد زده است، که رسیدن این خانواده به طور اتفاقی بهترین راه برای درگیر کردن کودکان در یک ماجراجویی مرگ با دایناسور است، و شاید همینطور باشد. اما مشکل من حتی این نیست.
اگر این یک فیلم هیولایی درباره گروهی از مزدوران بود که برای بازیابی DNA از جزیرهای پر از دایناسور فرستاده شده بودند، بله، من به آن علاقه داشتم. از طرف دیگر، اگر این یک فیلم هیولایی درباره خانوادهای بود که در یکی از جزایر قدیمی اینجن به دام افتاده بودند و مجبور بودند با هوش خود بدون اسلحه یا قصد سودجویی از دایناسورها زنده بمانند، من به آن هم علاقه داشتم. در عوض، یک خانواده کاملاً اتفاقی آنجا هستند که تمام مدت فیلم کار خود را انجام میدهند. نحوه تلاقی آنها با اسکارلت جوهانسون و بخش دیگر بازیگران عمدتاً تصادفی است، و مضامینی که آنها نشان میدهند واقعاً چیزی برای ارائه به «تولد دوباره» به طور کلی ندارند. اگر آنها اصلاً آنجا نبودند، واقعاً فرقی نمیکرد. به عنوان مثال، شاید یک شخصیت فرزندی را از دست داده بود و بنابراین مصمم بود که این بچهها را با خیال راحت از جزیره خارج کند. اگر خانواده دلگادو آنجا نبودند، آن شخصیت فقط باید برای انگیزه به خورده نشدن تکیه میکرد که ضرر بزرگی نیست.
دایناسورها و هیولای ابرجهشیافته
اما من تا اینجا از نقد پیش رفتم بدون اینکه زیاد روی جاذبههای اصلی تمرکز کنم: دایناسورها. کوکتل ژنتیکی به طرز دیوانهواری جهشیافتهای که در سکانس افتتاحیه آزاد میشود، بر بیشتر «تولد دوباره» سایه افکنده است. ادواردز و نویسنده دیوید کوپ تهدید آن را بیشتر از روی صفحه نمایش پنهان نگه میدارند، در نمایشی بسیار اسپیلبرگی از خویشتنداری. و این، همانطور که قبلاً گفتم، سبدی بود که تمام تخمهای شترمرغ و DNA دوزیستانم را در آن نگه میداشتم: حس مقیاس گرت ادواردز.
اما در مورد هیولای ابرجهشیافته، نیمی کایجو، نیمی رنکور در «تولد دوباره»، مقیاس آن به نظر میرسد. در برخی صحنهها بزرگتر از بقیه به نظر میرسد و حس میشد که ممکن است اندازه و شکل آن تغییر کند تا با هر طعم خاصی از وحشت که در هر لحظه باید ایجاد کند، سازگار شود. حالا، منصفانه بگویم، برخی از آن لحظات ترسناک بسیار جالب هستند. این هیولا شخصیت دارد و صادقانه بگویم، دوست داشتم بیشتر از آن را میدیدم. برای بازگشت به «تولد دوباره»های نظری و سادهتر که میتوانستند وجود داشته باشند، این هیولای هیبریدی ژنتیکی عجیب و غریب میتوانست انرژی فیلمهای درجه دو ابتدایی را حمل کند اگر هدفش تیم مزدوران و کارفرمای مشکوک آنها یا خانوادهای بود که سعی میکردند یکدیگر را بهتر درک کنند. در عوض، او هست تا زمانی که نیست، و او تا زمانی که دوباره برمیگردد، به نوعی نیست.
نتیجهگیری: ناامیدکننده و تکراری
هیچکدام از اینها به این معنا نیست که من به خاطر اینکه فیلمی که ترجیح میدادم نبود، از امتیاز فیلم کم میکنم. من فقط میخواهم نشان دهم که «پارک ژوراسیک: تولد دوباره» به طور کلی فاقد پیگیری است. برای فیلمی که از عنوانش به شروعی تازه اشاره دارد، «تولد دوباره» به طرز ناامیدکنندهای محتاطانه عمل میکند. حتماً پشههای سینمایی بیشتری وجود داشت که میتوانستند DNA دیگری را از آنها بیرون بکشند تا چیزی کمی متفاوت بسازند.
اما، این داستان چهار فیلم دنیای ژوراسیک است. «تولد دوباره» در نهایت فقط “دندانهای بیشتر” است، خط عمدتاً مسخرهای از «دنیای ژوراسیک» که به مضحکه بودن این سوال میپردازد که “چگونه میتوانیم بازگرداندن دایناسورها را دوباره جالب کنیم؟” «تولد دوباره» در نهایت همان چیزی شد که «دنیای ژوراسیک» سعی داشت آن را مسخره کند. این یک فیلم بسیار معمولی، متوسط است که به جز نادیده گرفتن یکی از نمادینترین خطوط فرنچایز، هیچ چیز به شدت اشتباهی در آن وجود ندارد. یونیورسال به قول دکتر یان مالکوم، آنقدر غرق در این بود که آیا میتوانند یا نه، که به این فکر نکردند که آیا باید یا نه.
«دنیای ژوراسیک: تولد دوباره» به طرز ناامیدکنندهای “همان چیزهای قدیمی” را ارائه میدهد. اسکارلت جوهانسون، ماهرشالا علی و سایر بازیگران در تمام طول فیلم جذاب و دلسوز هستند، اما گرت ادواردز نتوانسته است آن حس خاص خود را در جلوههای بصری عظیم بازگرداند و دیوید کوپ نیز جادوی فیلمنامه اصلی «پارک ژوراسیک» را پیدا نمیکند، و ترجیح میدهد ساختار آن فیلم را بیشتر به عنوان یک ریمیکس دنبال کند تا یک تولد دوباره.
























نظرات کاربران