سریال “Daredevil: Born Again” پس از غیبتی طولانی، مت مورداک را به عنوان محافظ نقابدار هلز کیچن بازمیگرداند و تا حد زیادی در به تصویر کشیدن عناصری که سریال اصلی “Daredevil” نتفلیکس (۲۰۱۵-۲۰۱۸) را بسیار خوب کرده بود، موفق عمل میکند. “Daredevil: Born Again” که اساساً به عنوان فصل چهارم آن سریال عمل میکند، همان بازیگران اصلی عالی، درام واقعگرایانه و صحنههای مبارزه خشن را داراست که سریال به خاطر آنها شهرت پیدا کرد و تمام اینها در اوج خود به خوبی همیشه کار میکنند. با این حال، در طول پخش نه قسمتی آن، لحظاتی وجود دارد که آشکار میشود این احیا چند عنصر کلیدی را که سه فصل اول را به چنین سریال تلویزیونی ابرقهرمانی برجستهای تبدیل کرد، از دست داده است. “Daredevil: Born Again” درست مانند مرد بیباکی که از پشتبامهای شهر نیویورک تاب میخورد، فراز و نشیبهایی دارد، اما خوشبختانه در پایان موفق میشود روی پاهای خود فرود بیاید.

در سکانس ابتدایی بین این دو، آنها وضعیت جدید یکدیگر را ارزیابی میکنند و تهدیدهای مبهمی در مورد آنچه ممکن است در صورت بازگشت به روشهای قدیمی خود رخ دهد، بیان میکنند. اگرچه آنها فقط در یک کافه نشستهاند، اما آنجا میتواند به خوبی یک میدان جنگ فعال باشد. “Daredevil: Born Again” در بهترین حالت خود زمانی است که این دشمنان تلخ را به عنوان وکیل و شهردار در مقابل یکدیگر قرار میدهد، در حالی که قانونشکن و شرور درست در زیر سطح حضور دارند و آنها را مجبور میکند تا آرزوهای خود را به روشهای جدید دنبال کنند، همه اینها در حالی است که با خود واقعیشان که شروع به ظهور میکند، دست و پنجه نرم میکنند. حتی در یک دوره سخت از قسمتهای میانی فصل، این هسته شگفتانگیز همچنان محکم و استوار باقی میماند.
چند نکته برجسته دیگر از قسمتهای ابتدایی وجود دارد که ارزش ذکر کردن دارند: کلیپهایی از برنامه خبری مردمی بیبی یوریچ در رسانههای اجتماعی، “گزارش بیبی”، نگاهی نادر به احساس مردم عادی دنیای سینمایی مارول نسبت به تمام اتفاقات دیوانهوار ابرقهرمانی در شهرشان به ما میدهد. این امر بافتی شخصی و بسیار مورد نیاز به دنیایی اضافه میکند که در آن رهگذران معمولاً چیزی بیش از خسارات جانبی نیستند. یک قسمت مستقل در اواسط فصل درباره مورداک که به طرز هوشمندانهای یک سرقت بانک را خنثی میکند (بدون تبدیل شدن به Daredevil)، از ابتدا تا انتها لذتبخش است، حتی اگر جایگاه ارزشمندی را در یک فصل کوتاه بدون پیشبرد طرح اصلی اشغال کند. و در حالی که معشوقه جدید مورداک، هیثر گلن (مارگاریتا لویوا)، به طور خطرناکی در زندگی او گره میخورد، مهارتهای درمانگری او تضمین میکند که او همیشه آماده ارائه تفسیری نافذ درباره شخصیت نقابدار او است (بدون اینکه حتی بداند این کار را میکند). در همین حال، پیوستن مجدد فیسک به همسر محبوبش ونسا و مقابله او با روسای جنایتی که برای ورود به سیاست پشت سر گذاشته است، منجر به برخی از خشنترین لحظات فصل میشود که گویی مستقیماً از فیلمهای گانگستری مورد علاقه شما بیرون آمدهاند.
خوشبختانه “Daredevil: Born Again” چنین پایه محکمی دارد، زیرا این امر به داستان کلی که در طول فصل روایت میشود اجازه میدهد حتی با وجود ناامیدی از عدم تمایل آن به ارائه بازگشت کامل و جامعی که طرفداران مشتاق مدتها منتظرش بودند، قوی بماند. مورداک تقریباً نیمی از فصل را بدون پوشیدن لباس میگذراند و هنگامی که بالاخره این کار را میکند، چند صحنه اکشن وجود دارد که در آن بیباک به طور خلاصه با CGI غیرقابل باور و شبیه به شخصیت گامبی به تصویر کشیده میشود. این یک اشتباه نگرانکننده برای برنامهای است که در اصل به خاطر سکانسهای مبارزه چشمگیر و عمدتاً عملی خود تحسین شده بود، اما خوشبختانه چندان فراگیر نیست. بیشتر صحنههای مبارزه در مقایسه با آنچه دیزنی پلاس در دوره تلویزیونی مارول خود ارائه داده است، به طور مناسب شدید، خشن و بسیار خشونتآمیز هستند. در واقع، فصل با یک درگیری نفسگیر بین بیباک و بولزآی آغاز میشود که به درستی باید به عنوان یکی از بهترین مبارزات ابرقهرمانی/ابرشرورهایی که MCU ارائه میدهد، شناخته شود.
طرفداران سریال “Daredevil” نتفلیکس قطعاً فقدان دو متحد نزدیک مورداک، فاگی نلسون و کارن پیج را احساس خواهند کرد. با مرگ فاگی و دوری کارن به دلیل اندوه، گروه جدیدی از شخصیتهای مکمل معرفی میشوند، اما آنها مجموعهای ناهمگون هستند که نمیتوانند جای خالی دو سوم از نلسون، مورداک و پیج را پر کنند. گلن و بیبی (جنیا والتون) که قبلاً ذکر شدند، عالی هستند، همانطور که کمیسر رک و راست گالو (مایکل گاستون) نیز چنین است، که به عنوان تنها نمونه یک افسر مجری قانون با صداقت در برابر فیسک و چاپلوس نفرتانگیز او دنی بلیک (مایکل گاندولفینی) میایستد. سپس ما متحد کارآگاه مورداک، چری، و دست راست فیسک، باک را داریم که آنقدر فراموششدنی هستند که حتی اگر سریال را دیده باشید، ممکن است ندانید منظورم چه کسانی است. و در حالی که پتانسیل زیادی در نقاش دیواری قاتل، میوز، که تهدید یک قوس داستانی دو قسمتی بود، وجود داشت، او در نهایت به اندازه یک طرح مدادی خام توسعه یافت.
با نگاهی به کل فصل، مشخص میشود که دو قسمت اول و دو قسمت آخر از نظر کیفیت بسیار بالاتر از بقیه هستند. آنها با سبک و خلاقیت بیشتری فیلمبرداری شدهاند و فیلمنامه و اجرای آنها به قدری خوب است که تقریباً به نظر میرسد از سریال دیگری آمدهاند. معلوم میشود دلیل خوبی برای این امر وجود دارد: “Daredevil: Born Again” در اواسط تولید دچار یک بازسازی خلاقانه اساسی شد که منجر به فیلمبرداری قسمتهای جدید شد. این ممکن است ماهیت ناهموار فصل را توضیح دهد، جایی که با یک شروع قوی آغاز میشود، در قسمتهای متمرکز بر ببر سفید و میوز سرگردان میشود و سپس برای یک پایان بزرگ دوباره جان میگیرد. غیرممکن است بدانیم بدون آن بازسازی چگونه پیش میرفت، اما از دیدگاه ما که از بیرون نگاه میکنیم، نتیجه نهایی با وجود کمی حس تکهتکه بودن، کار را انجام داد.
بخش بزرگی از این امر به این دلیل است که با وجود تمام نقصهایش، حداقل با یک پایان بسیار بسیار قوی به پایان میرسد که الهامبخش اطمینان است که فصل دوم از این نظر منسجمتر خواهد بود. به طور خاص، بازگشت جان برنتال در نقش پانیشر در فینال، دوز بسیار زیادی از آدرنالین و هرج و مرج را به داستان تزریق میکند و ما را با یک همکاری قطبی دیگر با “قرمز” پذیرایی میکند و شیمی بین برنتال و کاکس را به نمایش میگذارد. حتی زمانی که فرانک کسل در طول فصل روی پرده نیست، حضور او به لطف گروه ضد قانونشکن فیسک از پلیسهای بیشرمانه فاسد که نماد جمجمه او را به کار میبرند، احساس میشود – تفسیری بر یک عمل گمراهکننده در دنیای واقعی که سریال مستقیماً به آن میپردازد.
میدانید اوضاع وخیم است وقتی پانیشر ظاهر میشود، و در واقع، قسمت آخر بیباک را در آنچه که میتواند جهنم شخصی او روی زمین باشد، رها میکند، همه اینها به لطف شهردار فیسک که نقشه استادانه خود را اجرا میکند. این یک سناریوی آخرالزمانی است که به طرز منحصر به فردی برای شخصیت مت مورداک با ترکیبی از مانورهای قانونی و مغز متفکر جنایتکارانه طراحی شده است، به همین دلیل کمی کمتر مضحک است که یک انتقامجو با قدرتهای فوقالعاده برای نجات روز وارد عمل نمیشود (یا تاب نمیخورد) تا آنچه که ممکن بود باشد.
سخن نهایی:
در حالی که “Daredevil: Born Again” کاملاً به اوج سریال اصلی نتفلیکس که از آن مشعل را برمیگیرد، نمیرسد، اما در جایی که بیشترین اهمیت را دارد، موفق میشود. ما چارلی کاکس و وینسنت دن آفریو را داریم که اجراهای استادانهای ارائه میدهند و مانند همیشه در نقش مت مورداک، وکیل دادگستری، و شهردار فیسک با یکدیگر روبرو میشوند. از این چرخش، داستانی خطرناک و هیجانانگیز درباره ظهور یک ظالم مورد تایید عموم پدید میآید که مشت گوشتیاش به آرامی دور شهر نیویورک بسته میشود، و این وظیفه یک وکیل نابینای ناامیدانه خوشتیپ است که او را متوقف کند. این امر به طور کامل توجیه نمیکند که کت و شلوار قرمز را برای نیمی از فصل در کمد بگذاریم (یا چند مورد CGI نامرغوب هنگام بیرون آوردن آن)، و بیش از چند شخصیت به طرز اسفناکی توسعه نیافتهاند، اما قبل از پایان با به پایان رساندن با دو قسمت خیرهکننده، خود را اصلاح میکند. من با احساس خوشبینانهای رها میشوم که اوضاع برای کلهشاخ قدیمی از اینجا به بعد بهتر خواهد شد.





















نظرات کاربران