داستان ترسناک واقعی شیطان دیترویت درباره خانه کول آدامز در دیترویت، میشیگان است که گفته میشود توسط یک موجود وحشتناک و غیرقابل توصیف تسخیر شده است.
همه چیز در اوایل دهه 1960 آغاز شد، زمانی که آقای و خانم آدامز به خانهای در دیترویت، میشیگان نقل مکان کردند. آنها 5 فرزند کوچک و یک سگ خانگی داشتند. تقریباً به محض اینکه نقل مکان کردند، خانواده احساس کردند که مشکلی در اتاق خواب پشتی وجود دارد. همه کودکان از آن اتاق دوری میکردند و حتی سگ نیز از رفتن به داخل آن امتناع میکرد.
این اتاق کوچکی بود که فقط فضای کافی برای یک تخت و یک کمد دیواری در گوشه داشت. آقای آدامز شیفت شب را در کارخانه مونتاژ کادیلاک کار میکرد، بنابراین وقتی صبح به خانه میآمد، در اتاق خواب پشتی میخوابید. این اتاق به اندازه کافی از بقیه خانه دور بود که فکر میکرد کسی مزاحم او نخواهد شد.
با این حال، خوابیدن در اتاق خواب همیشه احساس عجیب و نگرانی به او میداد. تقریباً بلافاصله، او شروع به تجربه کابوسهای وحشتناک کرد. این کابوسها آنقدر واضح و واقعی بودند که او با فریاد و لرز از ترس بیدار میشد.
در یکی از کابوسهای وحشتناک، او خواب دید که در کمد را باز میکند و جسد خونآلود و تکهتکه شده یک زن از آن بیرون میافتد. با گذشت روزها، کابوسها بدتر و بدتر میشدند. او به دلیل کمبود خواب بسیار خسته شده بود و در نهایت مجبور شد به اتاق خواب اصلی همراه با همسرش نقل مکان کند. کابوسها ناگهان متوقف شدند.
وقتی مادرش برای دیدن خانواده آمد، اجازه دادند که در اتاق خواب پشتی بخوابد. صبح روز بعد، گفت که حتی یک پلک هم نزده است. صورتش رنگ پریده بود و تمام بدنش میلرزید. او ادعا کرد که تمام شب صداهای وحشتناکی در اتاق شنیده است، انگار که کسی سعی داشت وارد شود. او از خوابیدن دوباره در اتاق خواب امتناع کرد و تصمیم گرفت اقامت خود را کوتاه کند و به خانه برود.
پس از آن، آقای و خانم آدامز شروع به درک کردند که چیزی تاریک و نفرتانگیز در اتاق خواب پشتی کمین کرده است. سپس، یک دوست قدیمی خانواده به شهر آمد و آنها اتاق را برای شب به او دادند. آنها چیزی درباره تجربیات ناخوشایند خود در اتاق به او نگفتند.
کمی بعد از نیمهشب، مرد در حال خوابیدن بود که با احساس اینکه کسی او را برگرداند، بیدار شد. او چشمانش را باز کرد و دید که کسی بیرون از در اتاق خواب ایستاده است. این زن موهای بلندی داشت، اما پشت به او بود. او کت کوتاه خز و یک لباس آبی پوشیده بود.
او بلند شد و شروع به راه رفتن به سمت او کرد، اما ناگهان، تمام چراغهای خانه خاموش شد. او در تاریکی داشت سرگردان میشد و وقتی چراغها دوباره روشن شدند، خود را در آشپزخانه یافت.
خانم آدامز آنجا بود و در سینک آشپزخانه موهایش را میشست. ناگهان، آنها صدای وحشتناک و غیرزمینی زوزه شنیدند که هر دو را با ترس و بوی ملالآوری پر کرد. سپس، در سنگین در کف آشپزخانه که به زیرزمین خاکی منتهی میشد، شروع به باز و بسته شدن کرد.
آنها با پلیس تماس گرفتند. ظرف چند دقیقه، چند افسر در حال جستجوی خانه از بالا تا پایین بودند، اما چیزی پیدا نکردند.
صبح روز بعد، وقتی آقای آدامز از کارخانه به خانه برگشت، همسر و دوستش منتظر او بودند. تا جایی که میتوانستند، آنچه را که در طول شب تجربه کرده بودند، به او گفتند. او به آنها باور نداشت.
آن شب، تصمیم گرفت در اتاق خواب پشتی بخوابد. او تقریباً داشت به خواب میرفت که شنید کسی در اتاق حرکت میکند. فکر کرد این همسرش است، اما وقتی نام او را صدا کرد، پاسخی نشنید.
او برگشت تا نگاه کند و صورت وحشتناکی را دید که فقط چند سانتیمتر با او فاصله داشت. این وحشتناکترین چیزی بود که تا به حال دیده بود. چشمها از کنارش خیره شده بودند و دهان حرکت میکرد تا حرف بزند، اما تنها چیزی که بیرون آمد، صدای سوت زدن و بوی وحشتناکی بود.
آقای آدامز با ترس از اتاق خواب پشتی بیرون آمد، چشمانش گشاد و با وحشت فریاد میزد. دوستش سعی کرد او را بگیرد و نگه دارد، اما آقای آدامز دیوانه شد، لگد زد و جنگید. سرانجام همسر و دوستش موفق شدند یک پتو روی او بیندازند و او را به زمین بکشانند. خانه پر از همان بوی تهوعآوری بود که شب قبل استشمام کرده بودند.
یک ساعت بعد، او به اندازه کافی آرام شده بود تا به خانوادهاش درباره صورت وحشتناک و غیرقابل توصیفی که دیده بود، بگوید. زن و شوهر، فرزندان خواب خود را از تخت بلند کردند و به شب گریختند. صبح روز بعد، همه آنها با والدین خانم آدامز در قسمت دیگری از دیترویت نقل مکان کردند.
خانواده آدامز مجبور بودند شکست را بپذیرند و خانه و اتاق خواب پشتی را به موجود وحشتناکی که در آن کمین کرده بود، بسپارند.





















نظرات کاربران