داستان ترسناک سعی کن لبخند بزنی
0

داستان ترسناک سعی کن لبخند بزنی

داستان ترسناک سعی کن لبخند بزنی

این اتفاقی بود که برای من افتاد و هنوز توضیح مشخصی برایش ندارم.

من دو سال در ژاپن، در جزیره کیوشو و در یک شهر بسیار روستایی زندگی می‌کردم. من در آنجا انگلیسی تدریس می‌کردم و در آپارتمان با 9 معلم انگلیسی دیگر و چند خانواده ژاپنی زندگی می‌کردم.

همه آپارتمان‌های ما دو طبقه و به سبک خانه‌های ردیفی بودند. آپارتمان من جدیدترین آن‌ها بود. قبل از من، یک معلم انگلیسی دیگر به مدت دو سال در آنجا زندگی کرده بود، اما قبل از او، تا جایی که به من گفته بودند، آپارتمان خالی بود.

من در اوایل ماه آگوست نقل مکان کردم که در ژاپن بسیار گرم و مرطوب است. آنقدر مرطوب است که کاغذ دیواری آپارتمان شما خیس می‌شود و شروع به جمع شدن می‌کند. تنها تهویه مطبوع آپارتمان در طبقه پایین بود و اتاق خواب‌ها در طبقه بالا بودند. واقعاً ناخوشایند بود و مجبور شدم برای فرار از گرمای طاقت فرسای اتاق خوابم در طبقه پایین بخوابم.

همه چیز از اینجا شروع شد.

یک روز که از مدرسه برمی‌گشتم دیدم در پشتی‌ام باز است. این یک در شیشه ای کشویی بود و قبل از رفتن به مدرسه آن را محکم بسته بودم. در ورودی را هم قفل کرده بودم. در ابتدا فکر کردم شاید کسی وارد شده باشد، اما چیزی دزدیده نشده بود و هیچ چیز سر جای خودش نبود.

یکی از همسایه‌هایم آمد و با من همه جا را نگاه کرد، اما چیز عجیبی پیدا نکردیم. در آن زمان فکر کردم که مهم نیست. احتمالاً فقط چند بچه کنجکاو ژاپنی بودند که فکر می‌کردند سرگرم کننده است که وارد خانه یک خارجی شوند و به آن نگاه کنند.

آن شب پایین بودم و فقط روی تشک خوابیدم تا بخوابم. ناگهان صدای پای کسی را در طبقه بالا شنیدم. در ابتدا به نظر می‌رسید کسی بین دو اتاق خواب در حال رفت و آمد است. سپس ناگهان متوقف شدند.

در این مرحله، من روی تشکم دراز کشیده بودم، می‌لرزیدم و نفسم را حبس کرده بودم. من وحشت زده بودم که هر کس که قبلاً وارد شده بود توانسته بود در فضا خزنده طبقه بالا پنهان شود. بعد از حدود یک دقیقه سکوت، صدای برخورد بسیار بلندی شنیدم، انگار چیزی بزرگ و سنگین افتاده و به زمین خورده بود.

من سریع از آپارتمانم بیرون دویدم و به خانه همسایه‌ام رفتم. من همسایه‌ام را متقاعد کردم که با من برگردد و ما طبقه بالا را جستجو کردیم، اما چیزی پیدا نکردیم.

این هر شب تکرار می‌شد. مثل ساعت.

یک شب با یکی از معلمان انگلیسی دیگر در بار محلی بودم. او 5 سال بود که آنجا زندگی می‌کرد. من شروع کردم به تعریف کردن چیزهای عجیبی که هر شب اتفاق می‌افتاد و اینکه به خاطر آن نمی‌توانستم بخوابم.

او گفت: «خب، برای این یک دلیل وجود دارد. قبل از تو، معلم دیگری در آن آپارتمان بود، اما قبل از او آپارتمان خالی بود. هیچ کس آنجا زندگی نمی‌کرد زیرا زنی بعد از اینکه شوهرش او را ترک کرد، خودش را در طبقه بالا دار زد. مردم ژاپن آن را اجاره نمی‌کردند زیرا فکر می‌کردند آن مکان نفرین شده است، بنابراین تا زمانی که هیئت آموزش تصمیم گرفت آن را به معلمان خارجی اجاره دهد، خالی بود.

در آن زمان، فکر می‌کردم او فقط چیزهایی را برای ترساندن من درست می‌کند، اما یک روز از رئیس‌ام در این مورد پرسیدم. او بلافاصله سفید شد و گفت که معلم دیگر نباید چنین چیزهایی را به من بگوید. من سعی کردم اطلاعات بیشتری از او بگیرم، اما او نه تأیید کرد و نه تکذیب کرد.

یک روز هنگام تمیز کردن آپارتمانم متوجه چیزی در زیر طاقچه پنجره شدم. کسی حدود 10 بار کلمات “سعی کن لبخند بزنی” را به ژاپنی حکاکی کرده بود. وقتی آن را دیدم فکر کنم خونم یخ زد.

هنوز هم نمی‌دانم واقعاً در آن آپارتمان چه اتفاقی افتاده است، اما هر شب در طول تابستان، تا زمانی که دوباره شروع به خوابیدن در طبقه بالا می‌کردم، آن صداها بدون توقف اتفاق می‌افتاد.

برچسب‌ها:

اشتراک گذاری

دنبال کنید نوشته شده توسط:

بامداد نوروزیان

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *