حمله شبح‌وار از پشت پنجره: روایتی وحشتناک از "کراگلین گرنج"
0

حمله شبح‌ وار از پشت پنجره: روایتی وحشتناک از “کراگلین گرنج”

این داستان ترسناک که برای کودکان نوشته شده، بر اساس روایتی به نام “کراگلین گرنج” از کتاب “داستان زندگی من” نوشته آگوستوس هر است. نسخه‌ای از این داستان در کتاب “داستان‌های ترسناکی که باید در تاریکی بگویید” اثر آلوین شوارتز نیز آمده است.

سال‌ها پیش، در بالای یک تپه، خانه‌ای قدیمی و یک طبقه قرار داشت. مردم محلی آن را کراگلین گرنج می‌نامیدند و سه جوان — یک دختر و دو برادرش — در آن زندگی می‌کردند.

یک شب گرم تابستان، آن‌ها بیرون، در ایوان نشسته بودند تا از هوای خنک لذت ببرند. غروب خورشید را تماشا کردند و با طلوع ماه از پشت درختان، تصمیم گرفتند به اتاق‌هایشان بروند.

حمله شبح‌وار از پشت پنجره: روایتی وحشتناک از "کراگلین گرنج"

چند ساعت بعد، دختر جوان در رختخواب دراز کشیده بود و به خاطر گرما خوابش نمی‌برد. او داشت از پنجره به ماه نگاه می‌کرد که در آسمان حرکت می‌کرد، ناگهان چیزی نظرش را جلب کرد. دو نور کوچک را دید که در میان جنگل کنار قبرستان، در پایین تپه، حرکت می‌کردند. به نظر می‌رسیدند چشم‌های حیوانی عجیب باشند، اما نمی‌توانست تشخیص دهد چه حیوانی است.

چشمانش را به جنگل دوخت و سپس چیزی از میان سایه‌ها بیرون آمد… چیزی وحشتناک. داشت از تپه به سمت خانه می‌آمد. برای چند دقیقه از دیدرسش خارج شد. سپس او را دید که از روی چمن به سمت پنجره اتاقش می‌آید. کمی شبیه انسان بود، اما در عین حال نبود.

با تماشای آن، وحشتی کنترل‌نشدنی بر او چیره شد. می‌خواست از اتاق فرار کند، اما در درست کنار پنجره بود و می‌ترسید آن موجود او را ببیند. می‌خواست فریاد بزند، اما زبانش انگار به سقف دهانش چسبیده بود.

به سمت در هجوم برد، اما قبل از اینکه قفل را باز کند، صدای “خش، خش، خش” را از پشت پنجره شنید. وقتی برگشت، صورت قهوه‌ای کوچک‌شده و هولناکی را با چشمانی شعله‌ور دید که به او خیره شده بود. تلاش کرد فریاد بزند، اما آنقدر ترسیده بود که هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد.

موجود، یک شیشه از پنجره را شکست. سپس با انگشتان بلند و استخوانی‌اش دست دراز کرد، قفل پنجره را باز کرد و خزید داخل. دختر سعی کرد فرار کند، اما موجود موهایش را گرفت. او را به سمت تخت کشاند، سپس سرش را عقب برد و دندان‌هایش را در گلوی او فرو کرد. دختر فریادی گوش‌خراش کشید و غش کرد.

برادرها با شنیدن صدای جیغ او، به سرعت به سمت اتاقش دویدند، اما چون در قفل بود، نتوانستند وارد شوند. تا زمانی که موفق شدند در را بشکنند و وارد شوند، موجود رفته بود. خواهرشان بی‌هوش روی تخت افتاده بود و از زخم گردنش خون می‌آمد.

در حالی که یکی از برادرها حوله‌ای برداشت و سعی کرد جلوی خونریزی را بگیرد، دیگری به دنبال موجود رفت و تا پایین تپه تعقیبش کرد. آن چیز زیر نور ماه می‌گریخت و گام‌های عظیمی برمی‌داشت و برادر به زودی آن را در نزدیکی قبرستان گم کرد. سپس به خانه برگشت تا ببیند می‌تواند به خواهرش کمک کند.

دختر ترسیده بود و به شدت آسیب دیده بود، بنابراین او را به بیمارستان بردند و زخم او ضدعفونی شد. دکتر بانداژی دور گردنش بست و او مجبور شد چند روزی در بیمارستان بماند. به تدریج، زخم شروع به بهبود کرد و دکتر گفت حالش به اندازه کافی خوب است که به خانه برگردد.

برادرها ماجرا را به پلیس گزارش دادند، اما آن‌ها نتوانستند بفهمند چه اتفاقی افتاده است. گفتند احتمالا یک دیوانه بوده که از آسایشگاه محلی فرار کرده است.

برادرها نمی‌خواستند دختر به خانه برگردد و در همان اتاق بماند، اما او اصرار کرد. او گفت: “به هر حال، دیوانه‌ها که هر روز از آسایشگاه فرار نمی‌کنند.” اما برای احتیاط، برادرها در اتاق روبه‌رو می‌خوابیدند و تپانچه‌های پر را کنار تخت خود می‌گذاشتند.

زمستان در آرامش و شادی گذشت، اما شبی، چند ماه بعد، دختر با صدای خشی از پشت پنجره از خواب بیدار شد. وقتی چشمانش را باز کرد، همان صورت هولناک، قهوه‌ای و کوچک‌شده را دید که به او خیره شده بود. این بار، با تمام وجود و با صدای هرچه بلندتر فریاد زد. برادرانش تپانچه‌های خود را برداشتند و دوان دوان آمدند.

موجود فرار کرد، اما برادرها او را تا پایین تپه دنبال کردند. یکی از آن‌ها نشانه گرفت و تیری به سمتش شلیک کرد که به پای او اصابت کرد. موجود به زمین افتاد، اما بلند شد و با لنگیدن خود را به دیوار قبرستان رساند. برادرها تماشا کردند که از دیوار بالا رفت و به نظر می‌رسید در یک سردابه‌ی قدیمی ناپدید شد.

روز بعد، دختر و برادرانش به کلیسا رفتند و از کشیش خواستند سردابه را باز کند. در داخل، صحنه‌ای وحشتناک وجود داشت. تابوت‌ها شکسته شده بودند و استخوان‌ها و گوشت‌های در حال پوسیدن در تمام کف پراکنده شده بودند. تنها یکی از تابوت‌ها دست نخورده باقی مانده بود. وقتی آن را باز کردند، همان موجود هولناک، خشکیده و لاغر شده که به دختر حمله کرده بود، در آنجا دراز کشیده بود. هنگامی که کشیش جسد را معاینه کرد، تیری را در پایش پیدا کرد.

آن‌ها تنها کاری را انجام دادند که برای خلاص شدن از شر یک خون‌آشام می‌دانستند. کشیش در بیرون سردابه آتش بزرگی روشن کرد. سپس برادرها جسد کوچک‌شده را بیرون کشیدند و آن را به داخل شعله‌ها انداختند. آن‌ها سوختن جسد را تماشا کردند تا زمانی که چیزی جز خاکستر از آن باقی نماند.

برچسب‌ها:

اشتراک گذاری

دنبال کنید نوشته شده توسط:

بامداد نوروزیان

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *