تا جایی که یادم میاد، خونهای ته خیابون یه رازی رو تو خودش نگه داشته بود. سالها بود که کسی توش زندگی نمیکرد و همه بچهها و پدر و مادرای محل از ساکنین قبلی و اتفاقی که افتاده بود خبر داشتن.
یه زوج جوون دور و بر سال ۲۰۰۴ به اونجا نقل مکان کردن. یه روز وقتی زن جوون بالا بود، شوهرش زنگ زد که کمک کنه چندتا جعبه رو بیارن تو.
زنش گفت: «دارم میام» ولی بعد صدایی از افتادن از پلهها اومد و گردنش موقع برخورد با در ورودی که پایین پلهها بود شکست و همونجا مرد.
صدا شوهر رو نگران کرد، جعبهها رو ول کرد و بقیهش هم دیگه تاریخه.
شوهر داغدار شد و دیگه هیچ وقت اونجا شب رو نمیموند و یه سری از وسایلش رو هم تو خونه جا گذاشت.
مثل همه داستانها، یه سری دنباله هم بودن و اینجاست که قضیه عجیب میشه. ظاهرا یه روز یه کارگر شرکت پست اشتباهی زنگ خونه رو میزنه و یه بسته رو تحویل بده. اونم زنگ میزنه و صدای یه زن رو میشنوه که میگه: «دارم میام» و بعد یه لحظه بعد صدایی محکم به در میخوره.
اون موقع عصر بود، هیچ چراغی روشن نبود و سکوت مطلق همه جا رو فرا گرفته بود. این موضوع مرد رو نگران کرد ولی بعد از اینکه چند بار پرسید: «کسی اونجاست؟» فهمید که به آدرس اشتباه اومده و قضیه رو حل کرد.
اون به همسایه، صاحب اصلی بسته، ماجرا رو تعریف کرد و وقتی فهمید دیگه کسی اونجا زندگی نمیکنه، به معنای واقعی کلمه رنگش پرید. همسایه گفت که رنگ مرد از حالت طبیعی به وحشت سفید تبدیل شد.
این اتفاق به افسانهی خونه اضافه شد. هر سال نزدیک هالووین یه مسابقه داشتیم که ببینه کی میتونه زنگ بزنه و دو دقیقه بدون اینکه بترسه یا فرار کنه اونجا وایسه. هیچکس تا حالا این کار رو نکرده بود، حداقل تا زمانی که کیسی به محلهی ما اومد.
پدرش نیروی دریایی بود و کیسی هم نترس بود؛ همه بچهها تحسینش میکردن. وقتی کیسی اولین هالووینش رو با ما جشن گرفت، این چالش رو قبول کرد. ما از اون طرف خیابون نگاه میکردیم.
کیسی رفت جلوی خونه، زنگ زد. هیچی نشد، ولی بعد رفت سمت دستگیرهی در و در رو باز کرد و رفت تو، همه ما رو سورپرایز کرد.
داد زدم: «این یارو دیوونهست دیگه؟»
حالا کیسی تو خونهی عجیب بود، تاریک بود ولی میتونستیم با چراغ قوهش ببینیمش که تو اتاقای طبقهی بالا میگرده. بقیه به هم نگاه کردیم و گفتیم: «بیخیال» و برای اینکه به کیسی ملحق بشیم از خیابون رد شدیم.
به خونه رسیدیم و درست وقتی در رو باز کردیم، کیسی از پلهها پایین افتاد و اگه ما در رو باز نگه نداشته بودیم به در میخورد.
بلندش کردیم و گفتیم: «چی شد!؟»
جواب داد: «زنگ زدم، یه نفر گفت «بیا تو» پس رفتم تو»
«ولی تو افتادی.»
«یه چیزی من رو هل داد، ولی بالا هیچکس نبود، حتی یه نفر…!.»





















نظرات کاربران